الرئيسية / الأدب / از باله هایم مرا دارنزنید! / غاده سمان، ترجمه:مریم قریشی

از باله هایم مرا دارنزنید! / غاده سمان، ترجمه:مریم قریشی

« از باله هایم مرا دارنزنید! »

نویسنده : غاده سمان (شاعر و نویسنده سوری)
ترجمه : مریم قریشی

abstract-paintings-one-verse

به دکترم گفتم:بهترین راه عمل کردنم بعدازاینکه من را بیهوش کامل کنید.دکترباتعجب گفت: بیهوشی کامل!! واسه یه عمل جراحی خیلی ساده که شاید حتی به بیهوشی موضعی هم نیازی نداشته باشد؟ بیهوشی کامل برای هیچ؟؟؟ توعمرم همچین چیزی رانشنیده بودم! آیامعنی اون رامی دانید؟..واسه بیهوشی کامل به بیمارستان تخصصی،سالن عمل،دکترمتخصص بیهوشی ولشکری ازپرستاران،تازه…پنج برابرمخارج عادی که دادی باید بدی!…درضمن واسه اولین بارهم توی تاریخ پزشکی واردمیشید چون اولین کسی هستید برای إجرای همچین عملی خیلی ساده وبی اهمیت بیهوش کامل میشود!..من گفتم: إصرارمیکنم بیهوش کامل بشم،مخارجش راکاملاً میپردازم.آن گفت: ولی من ازإجرای چنین عمل ساده ،بی اهمیت شرمگین میشوم آن هم با بیهوشی کامل! … شما دارید من را درتنگنای کارم قرارمیدهید. گفتم: میدانم انگارمثل کسی هستم که یک هواپیمایی وانتوم را اجاره کرده تا فقط یک خرگوش دلقک رابرای سیرک برساند، ولی من آدم سمجی بودم.إصرارمیکردم ! التماسش را میکردم!!…(جرأت نداشتم بگم میخواهم احساس کسی که وارد کما میشود،یا حتی لحظه ی خروجش ازآن راهم تجربه کنم،کجا میرویم هنگامی که بی حس میشویم؟…چه اتفاقی«برای روحمان» می افتد.) به هرحال…برای گفتن این همه حرف جرأتی نداشتم… چیزدیگه ای هم جزکنجکاوی من درتجربه کردن ازهمه چیز وهمه شی نیست!». دکترسوئدی قبل ازاینکه مرابیهوش کند.درباره ی وطنش برایم تعریف میکرد،زیبایی طبیعی اش دشتهایش،کوههایش وحتی دره هایش،بهم گفت: به یه چیز زیبا وقشنگ فکر کن…مثلاً به رودخانه فکرکن…کوه…یا دریا…به هر عالم وجهانی که دوست داری…وهم زمان با نیش سوزن «آمپول» تجربه های جدیدجالبی که تا به حال درعمرم مثل طعم ولذّت آنها رانچشیده بودم آغاز شد.تمام چراغهای اتاق عمل خاموش شدند وهر تصویری که دورمن بود برای جایی که نه من ونه هیچکس دیگر میدانست کجاست رفتند…چیزی را که یاد داشتم این بود ،احساس دلتنگی میکردم.انگار کره ی زمین درحال دوران بود،من هم روی یکی از جوانبش بدون هیچ دلیلی مقیّد (بسته)شده بودم، خیال میکردم که این چیزتا أبد إدامه خواهد داشت،توی همان لحظه حقیقت انسانی بودنم ویاحتی طبیعت واصالت دیگری رااحساس نمی کردم، بلکه احساس سخت ونامفهوم دلتنگی یا ترس ازافتادن درمخمصه ی عذاب دائم که هیچ راه نجاتی ازآن نداشتم،وسر گیجه ای که به سرگیجه ی دیگر نزدیکتربود!… ابتدا فهم ودرکم به اینکه،من ماهی هستم شروع گرفت…اما من به کره ی زمین بسته شده بودم می خواستم ازآن جدا ورها شوم که به دریا برگردم،تا توی دریای گسترده ومهربون شنا کنم. دریای آبی که امواجش درخاطرم چیزی نبود. به جزجایی شبیه به مایعی ست که آغوش مهربانی دارد،مساحت بزرگ و گسترده ای داشت ،تنها درآن میتوانستم آزادی که همه ی عمرم دنبالش میگشتم…راپیدا کنم وبرای لحظه ای احساس کردم ، واقعاً ماهی هستم آزاد وبدون هیچ سد و مانعی، اون هم راحتی عجیب وخوش گذران…،بعدش توانستم صدای عالم طبیعی (بیرونی) راتشخیص بدهم…با آن عذاب بیداری شروع شد.وقتی شنیدم پرستار میگفت: باید مواظب باشید دستش را تکان ندهد چون ممکن است سوزن سروم کنده شود«بعد فهمیدم که فشارم پایین آمده ونیازمند تغذیه بودم با همان سوزنی که از سوراخش آبی در رگهایم به آرامی میچکید، واین همه دردسری که واسه ی یه عمل جراحی خیلی ساده ای که راه انداخته بودم،نکته ی جالبش همین جا بود که دکترهمه ی این چیزها را به من تذکر داده بود؟!.» کاملاً حرف های آن راشنیدم وقتی گفت دستش را محکم بگیرید. داد زدم وگفتم: من هیچ دستی ندارم بلکه بال دارم چون من ماهی هستم…وبا نعره کنان از آنها خواستم که مرا ترک کنند تا توی دریا با سلامتی شنا کنم ،واز لوزه هاوباله هایم مرا دارنزنند…بعدهم صدایی از مردی که دوست دارم ،به گوش من رسید احساس کردم اون هم مثل من ماهی هست…ازاونها خواستم که ما را ترک کنند تا من و اون به راحتی شنا کنیم!… باشنیدن صداهایی که دور من بودفهمیدم… که تنم وحقیقت انسانی بودنم را تنها همین یکباراحساس کردم… من کی هستم وچی هستم، ویادم آمد که چرا من اینجا هستم؟…خواب عجیبی بود،تجربه ی جدیدمن برای بوجود آوردن وساختن هیجان،شورواشتیاق. تمام شد… همین لحظاتی را که گذراندم باید ازدوستم تشکر میکردم چون ازش خواسته بودم که یه ضبط صوتی کوچک با خودش بیارد، که درآن «گفته هایم در آب»را ضبط کردم! هنگام به هوش آمدن تدریجی من از کُمایی که در آن بودم …نوار ضبط شده را شنیدم ویقین طبیعت خودم را یادم آمد درست همان لحظه ای که خیال کرده بودم ماهی ام، یاد حادثه ی غمگین انگیز لندن افتادم،روزهای تحصیلاتی که قبلاً ازآنها میخندیدم…من ،برادرم ومجموعه ی خیلی زیادی از دوستانمان در دانشگاه، پایان هرسال شب عیدرا زنده میداشتیم وآن شب راجشن میگرفتیم…وقتی یکی ازدوستانم آمد ودردستش یک حبه قند داشت.وگفت که خ

ودش توانسته وبدون اینکه هیچ کسی بفهمد درآزمایشگاه دانشگاه آن راترکیب کند…وکمی از«ال.اس.دی»مخدرکننده ی معروف به آن اضافه کرده!… به هرکسی که میخواست ازآن تجربه کند میداد.ولی وقتی که همه ی ماتعارفش را قبول نکردیم. خودش آن را بلعید!. بی حس شدنش از این جهان وآدمهایی که دوروبرش بودند شروع شد. گفت: مانند پرنده ای شده،باشتاب خیلی عجیب به سمت پنجره رفت تا خودش را ازبالاپرتاب وپروازکند. همه ی مابه سمتش دویدیم ولی بدتروناارام تر شد… با زور عجیبی ازبین دست هایمان فرار کرد…وبه طرف پشت بام خانه دوید همه برای نجات دادنش با سرعت طرفش رفتیم، اما خودش رادرهوا پرتاب کرد،میخواست واقعاً پروازکند وبه اوج خوشحالی برسد برای من صدایش قانع کننده بود.«مانند صدایم درضبط قانع بودم ماهی هستم».ولی آن برزمین افتاد وجلوی چشمانمان داغون وتکه تکه شد. ازآن روز ومن به آن عباس بن فرناس انگلستانی میگویم، من وبرادرم هرگاه گاهی به یاد آن لحظه می افتیم…آن هم با قصه ای پر از غم وتأسف آور…! امروز،باتجربه ای ازلذّت بیهوشی ،واقعاًبرای آن ناراحت میشوم…سالها پس ازمرگش گذشته،اعتقاد میکنم که دنیای بیهوشی وآنهایی که دراین راه جان دادند برای تجربه کردن از چیزجدیدی نیازداشتند که پرازفهم،درک ومهربانی باشد…اماچطور؟..باإصرار سلطه گران برای تجربه کردن از آن«بیهوشی» تنها فقط یکبار،تاجزئی از واجبات سلطه راانجام دهند؟…با درگیرکردن ومجبورساختن مردم که از آن تجربه کنند«بیهوشی إجباری»را ! تا قدرتمندترازآن بشویم وآنهایی که دربین ماهستندوعذاب میکشند راخیلی درک کنیم…کسانی هستند که هرروزاز روزقبل بیشترمیشوند…ودرعالم بیهوشی «همه ی انواعش»غرق می شوند؟قصد همتایی یا بدی ندارند…حدأقل…برای آشکار ساختن چیز خیلی کمی ازعذابشان باشد،برای عبرت گرفتن یا محرک ساختن احساسات انسانها ویا حتی شهرت یافتن باشد؟..یاد گرفتن آن با لطف ومهربانی،علمی ویا حتی ازداخل اعماقمان باشد؟!!!…

 

#موقع الحرشة الأهواز

عن مدير الموقع

شاهد أيضاً

الخیانة / سید کاظم القریشي

🔹🔹 سيد كاظم القريشي  الخیانة (قصة قصيرة جداً)   رفع الموظف في منظمة الشهداء عینيه …

اترك تعليقاً