الرئيسية / الأدب / المجتمع / شصت و هفت سال در رهن مردانگی/ مصطفی اریحی 

شصت و هفت سال در رهن مردانگی/ مصطفی اریحی 

شصت و هفت سال در رهن مردانه گی

مصطفی اریحی 

زن بودن اگر از دید غادة السَّمان – بانوی شاعر سوری – هم دل انگیز است و هم جان گداز؛ در جامعه ی عمدتاً مردسالارِ عربِ ایران – خصوصاً در شصت هفتاد سال پیش – بیشتر جان گداز بوده است؛ تا دل انگیز. چنان که زنان در این جامعه ی مرد سالار، هماره صلیب سنگین زن بودن خودشان را تا جلجتای اندوه و درد بر دوش کشیده اند و ردِّ سرخ تاج خارشان، گُل بوته های گونه هایشان را ارغوانی کرده است. چنان که هر بافه ی گیسویی داستان سوزناک عشقی بَدَوی است، که از پس خاکستر زمان با هر آهی گُر می گیرد و تازه می شود؛ هرچند که عاشق شدن این زنان، راه رفتن در میدان مین است و عشق را به سرزمین نور و روشنایی راهی نباشد. شک ندارم که مویه های بلند و غمناک شبانه شان، حجّت کاملی است برای خداوند تا دست های گِلی اش را در آب بشوید، لختی زیر سایه ی درختی بنشیند و به فکر تقدیر دیگری برایشان بیفتد. احتمالاً مزعل نتیجه ی تأملات جدید خداوند بود؛ وگرنه چه گونه می شود که دختری عروسک های حصیریش را کنار دست آب بگذارد و با سبیلی ذغالی تمام زنانگی را به چالش بکشد؟

در این جامعه، شمار مردانی که زنان را به هیأت فرشتگان می بینند؛ مردانی که به زنان به دیده ی یک موجود ناب و مقدس می نگرند و همچون روایت معتبری از کتابی آسمانی  با آن ها رفتار می کنند، چندان بیشتر از زنانی نیست، که می دانند خودشان سمتِ روشنِ زندگی اند!

سال ها پیش، داستان شیری را خواندم که در قفسی زندگی می کرد، که طول آن فقط ده قدم بود. هر بار که شیر در قفس قدم می زد، پس از این که ده گام برمی داشت سرش به میله های قفس می خورد. یک روز نگهبان پس از بردن آب و غذا برای شیر فراموش می کند که درِ قفس را ببندد، حیوان اما – که کلیشه ی فقط ده قدم در ذهنش نقش بسته – جرأت خطرکردن پیدا نمی کند و فرصت پیش آمده را از دست می دهد. شصت – هفتاد سال پیش زنی قدم یازدهم را برداشت. زنی دیگرگونه که کلیشه ها را در هم نوردید و خطِ قرمز ها را به هم ریخت. زنی که از نسل آه و گریه نبود. زن، انتخاب گرانه از دنیای سوزناک – اما شور انگیز – رنگ ها دل کند و به دنیای مردانه ی سیگار و شکار گام نهاد. لباس مردانه پوشید و بلم آزادیش را از میان نیزاران برافراشته، در آبی آب هور پیش راند. اگر حسین عباسی، مزعل را در خلعت انسان برایمان به تصویر نمی کشید، مطمئناً او را شخصیتی ساختگی و ساخته ی ذهن خلاق شهرزاد هزار و یک شب می پنداشتیم و به اساطیر بغداد نسبتش می دادیم. مزعل امّا نه یک اسطوره از سرزمین بغداد، که انسان حقیقیِ سازش ناپذیری بود اهل رُفَیِّع، که اوراد و ادعیه اش را در گوش دنیای زمخت و خشن مردانه خواند و بدان راه یافت. این اوراد و ادعیه هرچه بودند، به او مشروعیت گام نهادن در دنیایی داد، که رازآلود بود، امّا وسیع بود و آزاد بود و عمیق و کمتر جان گداز.

چه او را پادشاه امپراطوری سرزمین آزادی بنامیم و چه او را اسیر قفسِ به نسبت پُر زرق و برق ترِ مردانگی، مزعل شصت سال تمام با ذات زنانه ی خودش جنگید و در یک کودتای درونی، در دالان های دلش ارتش پارتیزانی یک نفره ای تشکیل داد و با مشتی گره کرده به تغییر نظام بودنش همّت گماشت. در نگاه محوش، در چین و چروک صورتش، در دود سیگارش و در فنجان چای سنگینش، می توان کُشته های بی شمارش را در میدان تیان آن من خودش دید؛ میدان تیان آن من خودش – جایی که شاید سحرگاهی بی خورشید زنانه گی اش را، بافه های گیسوان اش را و میل غریزی اش به مادر شدن را، همه گی را اسماعیل وار به دست ابراهیمِ انتخابش سپرد. اگرچه او از آتش نمرود غرورش نترسیده بود، امّا چه بغرنج و پیچیده و شگفت است آزادی! … و هزینه ی انتخاب و آزادی همیشه گزاف بوده و هست.

مزعل به پیامبر بی معجزه ی مردانه گی ایمان آورده بود. پس، مترسک کلاغان شک خویش شد و به پای ایمان اش تمام قد ایستاد. او البته حتماً سیگار به سیگار بر سر انتخاب اش فکر کرده بود و حتماً با هر سیگاری که گیرانده بود، چیزی از زن بودن خودش دود کرده بود و هر بار که دود سیگار را توی ریه هایش فروبرده بود، چیزی به حجم مردانه گی اش اضافه می کرد. او سیگار به سیگار در مردانه گی فرورفت و ریشه دوانید. فارغ از درست و یا نادرست بودن تصمیم اش، او تا پای جان سر انتخاب اش جنگید؛ کوچه به کوچه ی این جامعه شهید داد و شد ریش سفید در و همسایه.

در این میان حسین عباسی چراغ به دست، با فیلم مستند “من زن نیستم” پا به پای مزعل ابوعاصی به چالش های زن بودن در لایه های تاریک این جامعه سوسوی نوری تابانده است. سوسوی نوری که اگر حسین عباسی نمی تاباند ما را به آن روی سکّه – که زنی از تمام زنانه گی اش می بُرَد، تا وصله ی ناهم گونی شده باشد بر ردای ژنده ی مردانه گی – رهیافتی نبود. سوسوی نوری که اگر نمی تابید، مروارید عصیان مزعل در صدف سربسته در قعر هور می ماند و شاید در دِلِلولِ لالایی های موروثی زنان هورنشین گم می شد.

عن مدير الموقع

شاهد أيضاً

«الامير شيخ سلمان كعبی اسطوره استعمار ستیزی در قرن 18»(5) / حسين فرج الله

«الامير شيخ سلمان كعبی اسطوره استعمار ستیزی در قرن 18»(5) حسين فرج الله شیخ سلمان …