الشعر

ملامح الأدب التسجيلي في شعر «نزار عودة» _ د. رسول بلاوي

ملامح الأدب التسجيلي في شعر «نزار عودة»

د. رسول بلاوي

الشاعر ابن البيئة، يؤثّر ويتأثّر في ابداعه بالمجتمع. والأديب الخالد هو الذي يعبّر عن البيئة التي يعيش فيها، فيلامس عاطفة المجتمع ووجدانه من خلال نقل الأحداث والتفاعل معها. وقد يتحوّل الأدب إلی وثيقة تسجيلية ذات دلالة زمکانية، تحتوی علی قيم انسانية نبيلة، عندما يصبح مرآة عاکسة لأحداث المجتمع.
في کل مجتمع تُوجَد شريحة من الشعراء الشرفاء الذين يحملون هموم المجتمع وآلامه، فيتّخذون سلاح الشعر بغية الاصلاح والتقدّم وتسجيل الواقع المعيشي. وفي هذا السياق، لقد ظهر نوعٌ من الأدب يُطلق عليه “الأدب التسجيلي” حيث يواکب ويتفاعل مع الأحداث اليومية والاجتماعية والسياسية. ومن هؤلاء الشعراء الذين يمثّلون الأدب التسجيلي في الأهواز هو الشاعر الانسان “نزار عودة”، فقد کرّس جهده في تسجيل ما يدور في الشارع الأهوازي علی شتّی الأصعدة فاستطاع بذلک أن يحظی باستحسان الجمهور وقبولهم.
“نزار عودة” شاعر شريف وذو رسالة سامية، لم يساوم بشعره ونتاجه الأدبي؛ فالتزم بصدق التعبير والصراحة والشفافيّة عمّا يدور في صدره؛ تعايش مع الأحداث وعبّر في شعره عن المرارة والبؤس والألم والقهر والمعاناة في المجتمع؛ وقد اتّخذ مادّته الشعرية من الحياة اليوميّة فمزجها بنسيج من الابداع والعطاء الأدبي الثر حتى لايتحوّل عمله الفني إلى تقرير أو ريبورتاج صحفي.
لقد أخلص “نزار” لفکرته وعقيدته فأخذ يکتب الشعر بدمه وکيانه ومنهجه الحسيني:

لکتب ابدمی قصیده
وغیظ ینوی اعله الغرب
یمه قلمی ایظل حسینی
ومایزل هاذ الدرب

اتّخذ “نزار” من التأريخ بأحداثه وشخوصه مادة للتعبير عن فکرته، وقد وجد في شخصية الإمام علي (ع) زخماً دلاليّاً مناسباً لثيمة العدل، ففي النص التالي يخاطب الإمام قائلاً:

العداله اویاک ماتت یاعلی ایگولون / ولحد الیوم گبتک للیتامه افیای
من ابعید تومی وتطعم المسکین / یرد متروس چفه الگاصدلها وجای

وفي البيت التالي استحضر قصة “أهل الکهف” ليدلّ بها علی عمق السبات:

شو چنکم امنهل الکهف / نومه ومضت های اسنین

فهذا الالهام من التاريخ بامکانه أن يرفد الأدب التسجيلي بدلالات وإيحاءات مکثّفة؛ فالأحداث التاريخية مازالت عالقة في ذاکرة الشعب، وقد تحمل تجربة تقترب لما یمر في المجتمع.
کما في التعبير عن رؤيته قام الشاعر باستدعاء الأمثال الشعبيّة، ففي مايلي جئنا بشواهد من قصائده استوحت دلالاتها من الأمثال:

«الظهر بگتو جمل وبسده هل خافین»
« تحطنه بل نگب وتحشم الغافین»
« کافی اللعب عل حبلین»

حملَ “نزار عودة” کاميرته الشعرية ليصوّر لنا بعدسته الفنيّة مشاهد وأحداث من المجتمع، فتحدّث عن البطالة والحرمان وشحة المياه والکهرباء وظاهرة التراب، وقد عاتب المندوبين بلغة صريحة مکشوفة تعکس عن عمق المأساة التي يحملها الشاعر:

مندوب الشعب واعدنه تشتغلون / ولابطال یبگه امنل بطاله ایلوع.
گناله التراب اشلون رایک بی / اکبر فاجعه منه الشعب مفجوع
صوتو گال الی خل اوصل الطهران / یظل بیران کله صوتکم مسموع
ماشی المای ارده واحیی شط کارون / والتهمیش اشیله امنل شعب والجوع
تالیته نسانه وزاد همنه اضعاف / نشرب مای خایس والبرق مگطوع
ماکو کهربا والجو مطر بتراب / ظلمه اهوازنه وماعدنه نشری اشموع

وفي قصيدة أخری يخاطب المندوبین قائلاً:

شوفو شوارعنه اشصفت / علو المزابل مترین
وتشبه مدارسنه السجن / واطفالنه متعذبین
وسیل المجاری هل دخل / ببیوتنه وغرگانین
وشبانه ابلایه عمل / صارو ضحایا التدخین

نزار عودة في هذه النصوص يسجل للملتقي مشاهد مؤلمة ويناشد فيها المعنيين بالأمر. ومن خلال نظرة سوسيوثقافية، يظهر لنا نجاحه في أدبه التسجيلي، وذلک يعود لالمامه بالأحداث واطلاعه وطريقة نقلها بلغة شعرية.
مع وجود السمات الأسلوبية والشعرية في نصوصه، إلّا أن غاية “نزار” ليست المتعة الفنية والجمالية بل ما يهمّه أولا هو التعبير عن رؤيته تجاه الأحداث والبحث عن حلول لها. وقد اتّخذ من وسائل التواصل منبراً اعلاميّاً لرسالته، ليتمکّن من ايصال فکرته وموقفه للملتقي بأسرع طريقة، فالتفاعل مع هذا الحدث اليومي يتطلّب سرعة الانتشار.

سلام بر آنان که بیهوده دوستشان دارم سلام بر آنان که زخمم روشنی بخششان است.( محمود درویش) _ مهناز نصاري

سلام بر آنان که بیهوده دوستشان دارم
سلام بر آنان که زخمم روشنی بخششان است.( محمود درویش)

مهناز نصاري


محمود  درویش (13 مارس 1941 – 9 آگوست 2008 ) یکی از مهمترین شاعران فلسطین، جهان عرب و از شاخص ترین شاعران جهان که نامشان به نوعی با انقلاب و میهن پرستی گره خورده است. درویش از جمله شاعرانی است که در تحول شعر معاصر عربی و وارد نمودن رمزگرایی در آن نقش بسزایی داشته است. در شعر درویش عشق وطن با عشق دلدار زن، پیوند می خورد.
محمود درویش شاعر فلسطینی، عضو مجلس ملی فلسطین وابسته به سازمان آزادیبخش فلسطین بود. مجموعه اشعار وی مملو از مضامین نوگرایی است. وی در سال 1941 در روستای بروه در الجلیل نزدیکی ساحل عکا متولد شد. در سال 1948 خانواده درویش به همراه دیگر آوارگان فلسطینی به لبنان مهاجرت کردند اما یک سال بعد و پس از توافقنامه آتش بس به دیار خود بازگشتند اما جز یک ویرانه ی سوخته چیزی از روستایشان باقی نمانده بود، بنابراین به همراه خانواده اش در روستای الجدیده اقامت گزید. پس از پایان دبیرستان به حزب کمونیست اسرائیل پیوست و در روزنامه های آن حزب: الاتحاد و الجدید مشغول به کار شد که پس از آن به سمت مدیر مسؤولی آن منصوب شد. درویش از سال 1961 (بیست سالگی) چندین بار از طرف مقامات اسرائیلی به اتهام اظهارات و فعالیت های سیاسی اش به زندان افتاد تا اینکه در سال 1972 به اتحاد جماهیر شوروی (سابق) برای تحصیل سفر کرد و از آنجا به قاهره و لبنان رفت و در آنجا به سازمان آزادیبخش فلسطین ملحق شد تا اینکه در اعتراض به پذیرش پیمان اسلو از کمیته اجرایی این سازمان استعفا داد. وی متن سند اعلام استقلال فلسطین که در الجزائر انجام شد را نوشت. همچنین او مجله فرهنگی “الکرمل” را تأسیس نمود.
محمود درویش آثار زیادی به شعر و نثر و همچنین مقالات و مصاحبه های زیادی داشته که در اینجا به برخی آثار وی اشاره ای می نماییم:
– عصافیر بلا اجنحه (گنجشک های بی بال) 1960
– اوراق الزیتون (برگهای زیتون) 1964
– عاشق من فلسطین (عاشقی از فلسطین) 1966
– آخر الليل (انتهای شب) 1967
– العصافير تموت في الجليل (گنجشک ها در الجلیل می میرند) 1969
– حبيبتي تنهض من نومها (دلنوازم از خواب بیدار می شود) 1970
– أحبك أو لا أحبك (تو را دوست دارم یا دوست نمی دارم) 1972
– محاولة رقم 7 ( اقدام شمارۀ 7)  1973
–  تلك صورتها وهذا انتحار العاشق (آن تصویر اوست، و این انتحار عشق) 1975
– أعراس (جشنها) 1977
–  حصار لمدائح البحر (محاصره ای برای ستايشنامه های دریا) 1984
– هي أغنية، هي أغنية (او ترانه است، او ترانه است) 1986
– ورد أقل (گل سرخی کمتر) 1986
– ذاكرة النسيان (حافظه فراموشي ) 1987
– أرى ما أريد (آنچه را می خواهم می بینم) 1990
– احد عشر كوكبا (یازده ستاره) 1992
– لماذا تركت الحصان وحيدا (چرا اسب را تنها گذاشتی) 1995
– سرير الغربة (سریر زن غریبه) 1995
– جدارية (دیواری) 2000
– حالة حصار (وضعیت محاصره) 2002
– لا تعتذر عما فعلت (بر کردۀ خود پوزش مخواه) 2004
– كزهر اللوز أو أبعد (چون شکوفۀ بادام یا دورتر) 2005
– في حضرة الغياب (درآستان غیاب) 2006
– آن لي أن أعود (اینک وقت بازگشت من است) 2008
–  أثر الفراشة (رد پروانه) 2008
–  لا أريد لهذي القصيدة أن تنتهي (نمی خواهم این شعر پایان پذیرد) 2009

برخی از جوايزی که محمود درویش دریافت نمود:
• جایزۀ لوتس از انجمن نویسندگان آفریقا – آسیایی / هند 1969
• جایزۀ دریای مدیترانه / ایتالیا 1980
• لوح شعر اروپا / ایتالیا 1981
• جایزۀ ابن سینا / اتحاد جماهیر شوروی (سابق) 1982
• جایزۀ لنین/ اتحاد جماهیر شوروی (سابق) 1983
• تقدیرنامه مرکز پژوهش های عربی / دانشگاه شیلی 1990
• نشان درجۀ یک فرهنگی / تونس 1993
• جایزهٔ ادبی وزارت فرهنگ / فرانسه 1997
• جایزهٔ ناظم حکمت / ترکیه 2003
• جایزه آزادی فرهنگی / مؤسسه لانان فیلادلفیا – آمریکا 2004
• جایزۀ شاهزاده کلاوس / هلند 2004
• جایزۀ شعر عربی / قاهره 2007
• دکترای افتخاری از دانشگاه کاتولیکی لوون / بلژیک 1998
• دکترای افتخاری دانشگاه برزیت / 1996
و سرانجام محمود درویش در 9 آگوست 2008 در سن 67 سالگی در یکی از بیمارستان های تگزاس در آمریکا درگذشت و طی مراسمی با شکوه و با حضور جمع کثیری از نخبگان و اهل ادب و دوستداران وی در عمارت فرهنگی رام الله به خاک سپرده شد.

از آخرین مجموعه شعرش: نمی خواهم این شهر پایان پذیرد

چه شتابان است شب…

چه شتابان است شب
دو عاشق، همصدا گفتند:
چه شتابان است شب

نغمه ای همراه، در هر تپش
و رودی خروشان…
و فردایی که قرارهایش را در خانه به فراموشی می سپارد
و دستی که از یاد می برد از آنِ کیست
که گاه نزدیک می شود گاه دور…

چه دیرپاست شب
زن، در انتظار گفت:
چه دیرپاست شب

سایه هایی بر تخت دراز کشیده
با سکوتی پر هیاهو
و خونی که می جوشد و آرام می گیرد
نه تبی است و نه دردی
تنها زمان است
یا آنچه را که عدم در خویش نهان می دارد

چه دیرپاست شب
مرد گفت: ساعت در احتضار است
و چه دیرپاست شب

درختانی آویزان بر چراغ ها
راهی بی آب و علف
یک ماه آویخته چونان ناقوسی
و جانی در انتظار جامی
تا سیراب شود، آنگاه شکسته

من اما می گویم:
شب ناشناس است
گاه چونان زنی است در آرزوی مردی
و گاه مرگی است سرکش، درنده
و گاه رؤیایی است نرم و رام
به راستی چه کوتاه است شب
آنگاه که باهم به او پناه می بریم
سبک، به وزن یک سوار بر روی اسب
چه دیرپا می شود شب
وقتی می اندیشم کجایم؟
گویی سایه ای می شوم بریده از درخت تو
گویی سنگی پرتاب شده از ماه تو
چه دیرپاست شب!


……………………………………….

به تو روی می آورم، از تو روی برمی گردانم

به تو روی می آورم، از تو روی برمی گردانم
از گذشته به آینده
راه ها گشوده می شوند برای ما
و زندگی ما را به سرشت خویش خواهد برد
و از یاد خواهیم برد سایه ی خود را زیر صنوبر قدیمی
سایه مان که نشسته است زیر سایه ی خویش
و طلوع خواهد کرد یک روز نو
در راه مان.
دو سایه است مارا، جدا
نه در آغوش هم جای می گیرند
نه پاسخ می گویند سلام پرستو را
گفتم: به سایه بیندیش تا بخاطر نیاوری
گفت: استوار باش، واقع بین، و سایه ام را فراموش کن
زندگی ما را با خود می برد
در دو راه، به سوی سرشتی نو
کبوتر بشارت نمی دهد ما را
نه به صلح، نه به تندرستی
آنگونه که خواسته ایم نخواهیم بود.
هر گاه دلتنگی به خواب می رود
فردا بیدار می شود
از رستاخیز کوچکمان شفا خواهیم یافت
آنگاه که سایه ها بیطرف شوند
و ماه تب زا نخواهد بود
آنگاه که سایه ها بیطرف شوند

سلام بر آنان که بیهوده دوستشان دارم
سلام بر آنان که زخمم روشنی بخششان است … محمود درویش
محمود درویش (13 مارس 1941 – 9 آگوست 2008 ) یکی از مهمترین شاعران فلسطین، جهان عرب و از شاخص ترین شاعران جهان که نامشان به نوعی با انقلاب و میهن پرستی گره خورده است. درویش از جمله شاعرانی است که در تحول شعر معاصر عربی و وارد نمودن رمزگرایی در آن نقش بسزایی داشته است. در شعر درویش عشق وطن با عشق دلدار زن، پیوند می خورد.
محمود درویش شاعر فلسطینی، عضو مجلس ملی فلسطین وابسته به سازمان آزادیبخش فلسطین بود. مجموعه اشعار وی مملو از مضامین نوگرایی است. وی در سال 1941 در روستای بروه در الجلیل نزدیکی ساحل عکا متولد شد. در سال 1948 خانواده درویش به همراه دیگر آوارگان فلسطینی به لبنان مهاجرت کردند اما یک سال بعد و پس از توافقنامه آتش بس به دیار خود بازگشتند اما جز یک ویرانه ی سوخته چیزی از روستایشان باقی نمانده بود، بنابراین به همراه خانواده اش در روستای الجدیده اقامت گزید. پس از پایان دبیرستان به حزب کمونیست اسرائیل پیوست و در روزنامه های آن حزب: الاتحاد و الجدید مشغول به کار شد که پس از آن به سمت مدیر مسؤولی آن منصوب شد. درویش از سال 1961 (بیست سالگی) چندین بار از طرف مقامات اسرائیلی به اتهام اظهارات و فعالیت های سیاسی اش به زندان افتاد تا اینکه در سال 1972 به اتحاد جماهیر شوروی (سابق) برای تحصیل سفر کرد و از آنجا به قاهره و لبنان رفت و در آنجا به سازمان آزادیبخش فلسطین ملحق شد تا اینکه در اعتراض به پذیرش پیمان اسلو از کمیته اجرایی این سازمان استعفا داد. وی متن سند اعلام استقلال فلسطین که در الجزائر انجام شد را نوشت. همچنین او مجله فرهنگی “الکرمل” را تأسیس نمود.


محمود درویش آثار زیادی به شعر و نثر و همچنین مقالات و مصاحبه های زیادی داشته که در اینجا به برخی آثار وی اشاره ای می نماییم:
– عصافیر بلا اجنحه (گنجشک های بی بال) 1960
– اوراق الزیتون (برگهای زیتون) 1964
– عاشق من فلسطین (عاشقی از فلسطین) 1966
– آخر الليل (انتهای شب) 1967
– العصافير تموت في الجليل (گنجشک ها در الجلیل می میرند) 1969
– حبيبتي تنهض من نومها (دلنوازم از خواب بیدار می شود) 1970
– أحبك أو لا أحبك (تو را دوست دارم یا دوست نمی دارم) 1972
– محاولة رقم 7 ( اقدام شمارۀ 7)  1973
–  تلك صورتها وهذا انتحار العاشق (آن تصویر اوست، و این انتحار عشق) 1975
– أعراس (جشنها) 1977
–  حصار لمدائح البحر (محاصره ای برای ستايشنامه های دریا) 1984
– هي أغنية، هي أغنية (او ترانه است، او ترانه است) 1986
– ورد أقل (گل سرخی کمتر) 1986
– ذاكرة النسيان (حافظه فراموشي ) 1987
– أرى ما أريد (آنچه را می خواهم می بینم) 1990
– احد عشر كوكبا (یازده ستاره) 1992
– لماذا تركت الحصان وحيدا (چرا اسب را تنها گذاشتی) 1995
– سرير الغربة (سریر زن غریبه) 1995
– جدارية (دیواری) 2000
– حالة حصار (وضعیت محاصره) 2002
– لا تعتذر عما فعلت (بر کردۀ خود پوزش مخواه) 2004
– كزهر اللوز أو أبعد (چون شکوفۀ بادام یا دورتر) 2005
– في حضرة الغياب (درآستان غیاب) 2006
– آن لي أن أعود (اینک وقت بازگشت من است) 2008
–  أثر الفراشة (رد پروانه) 2008
–  لا أريد لهذي القصيدة أن تنتهي (نمی خواهم این شعر پایان پذیرد) 2009

برخی از جوايزی که محمود درویش دریافت نمود:
• جایزۀ لوتس از انجمن نویسندگان آفریقا – آسیایی / هند 1969
• جایزۀ دریای مدیترانه / ایتالیا 1980
• لوح شعر اروپا / ایتالیا 1981
• جایزۀ ابن سینا / اتحاد جماهیر شوروی (سابق) 1982
• جایزۀ لنین/ اتحاد جماهیر شوروی (سابق) 1983
• تقدیرنامه مرکز پژوهش های عربی / دانشگاه شیلی 1990
• نشان درجۀ یک فرهنگی / تونس 1993
• جایزهٔ ادبی وزارت فرهنگ / فرانسه 1997
• جایزهٔ ناظم حکمت / ترکیه 2003
• جایزه آزادی فرهنگی / مؤسسه لانان فیلادلفیا – آمریکا 2004
• جایزۀ شاهزاده کلاوس / هلند 2004
• جایزۀ شعر عربی / قاهره 2007
• دکترای افتخاری از دانشگاه کاتولیکی لوون / بلژیک 1998
• دکترای افتخاری دانشگاه برزیت / 1996
و سرانجام محمود درویش در 9 آگوست 2008 در سن 67 سالگی در یکی از بیمارستان های تگزاس در آمریکا درگذشت و طی مراسمی با شکوه و با حضور جمع کثیری از نخبگان و اهل ادب و دوستداران وی در عمارت فرهنگی رام الله به خاک سپرده شد.

از آخرین مجموعه شعرش: نمی خواهم این شهر پایان پذیرد

چه شتابان است شب…

چه شتابان است شب
دو عاشق، همصدا گفتند:
چه شتابان است شب

نغمه ای همراه، در هر تپش
و رودی خروشان…
و فردایی که قرارهایش را در خانه به فراموشی می سپارد
و دستی که از یاد می برد از آنِ کیست
که گاه نزدیک می شود گاه دور…

چه دیرپاست شب
زن، در انتظار گفت:
چه دیرپاست شب

سایه هایی بر تخت دراز کشیده
با سکوتی پر هیاهو
و خونی که می جوشد و آرام می گیرد
نه تبی است و نه دردی
تنها زمان است
یا آنچه را که عدم در خویش نهان می دارد

چه دیرپاست شب
مرد گفت: ساعت در احتضار است
و چه دیرپاست شب

درختانی آویزان بر چراغ ها
راهی بی آب و علف
یک ماه آویخته چونان ناقوسی
و جانی در انتظار جامی
تا سیراب شود، آنگاه شکسته

من اما می گویم:
شب ناشناس است
گاه چونان زنی است در آرزوی مردی
و گاه مرگی است سرکش، درنده
و گاه رؤیایی است نرم و رام
به راستی چه کوتاه است شب
آنگاه که باهم به او پناه می بریم
سبک، به وزن یک سوار بر روی اسب
چه دیرپا می شود شب
وقتی می اندیشم کجایم؟
گویی سایه ای می شوم بریده از درخت تو
گویی سنگی پرتاب شده از ماه تو
چه دیرپاست شب!
……………………………………….

به تو روی می آورم، از تو روی برمی گردانم

به تو روی می آورم، از تو روی برمی گردانم
از گذشته به آینده
راه ها گشوده می شوند برای ما
و زندگی ما را به سرشت خویش خواهد برد
و از یاد خواهیم برد سایه ی خود را زیر صنوبر قدیمی
سایه مان که نشسته است زیر سایه ی خویش
و طلوع خواهد کرد یک روز نو
در راه مان.
دو سایه است مارا، جدا
نه در آغوش هم جای می گیرند
نه پاسخ می گویند سلام پرستو را
گفتم: به سایه بیندیش تا بخاطر نیاوری
گفت: استوار باش، واقع بین، و سایه ام را فراموش کن
زندگی ما را با خود می برد
در دو راه، به سوی سرشتی نو
کبوتر بشارت نمی دهد ما را
نه به صلح، نه به تندرستی
آنگونه که خواسته ایم نخواهیم بود.
هر گاه دلتنگی به خواب می رود
فردا بیدار می شود
از رستاخیز کوچکمان شفا خواهیم یافت
آنگاه که سایه ها بیطرف شوند
و ماه تب زا نخواهد بود
آنگاه که سایه ها بیطرف شوند

كريــــــــم العبادي / (أخبر عزيزاً)

كريــــــــم العبادي
(أخبر عزيزاً)

وَا حُزْنَ قَلْبَاهُ مِن حُبٍّ فَقَدْنَاهُ
إِنَّا فَقَدْنَا عَزِيْزاً وَ انْتَظَرْنَاهُ

مَرَّت سنُوْنَ طِوَالٌ قَبْلَ عَوْدَتِهِ
إِنَّا ظَنَنَّا سَنَفْنَى دُوْنَ لُقْيَاهُ

تِسْعٌ عِجَافٌ أَنَاخَتْ وَسْطَ حَارَتِنَا
وَ اسْتَنْزَفَتْ كُلَّ شَيْءٍ عِنْدَ ذِكْرَاهُ

تِسْعٌ سَتَحْفِرُ قَبْرَاً جَنْبَ صَاحِبِهَا
لَوْلَا شُعُوْرَاً تَسُرُّ الْقَلْبَ سِيْمَاهُ

فَاسْتَنْجَدَتْنَا مَآسِيْنَا وَ شِقْوَتُنَا
وَ اسْتَوْقَفَتْنَا شَكَاوِيْنَا فَجِئْنَاهُ

جِئْنَا لِنَكْتُبَ شَيْئَاً عَنْ سَعَادَتِنَا
مَا تَكْتَفِي مِنْ مَدِيْحِ الْحُسْنِ أَفْوَاهُ

يَا طَائِرَ الْحُبِّ عَجِّلْ فِي مَهَمَّتِنَا
وَ اذْهَبْ سَرِيْعَاً وَ وَصِّلْ مَا كَتَبْنَاهُ

أَخْبِرْ عَزِيْزَاً بِأَنَّا مِن زَمَانٍ مَضَى
نَرْجُوْا السَّعَادَةَ فِي بُشْرَى مُحَيَّاهُ

وَ اقْرَأْ عَلَيْهِ سَلَامَاً عَن مَوَدَّتِنَا
فَالْحُبُّ فِي فَقْدِ وَجْهٍ ضَاعَ مَعْنَاهُ

يَا طَائِرَ الْحُبِّ وَ انْقُلْ مَا يُخَالِجُنَا
إِنَّا لَنَعْشَقُ فِي صَمْتٍ ثَنَايَاهُ

كُنَّا نُفَكِّرُ أَنْ يَرْسُوْ عَلَى جِهَةٍ
كَيْفَ لَنَا أَنْ نُبَاعِدهُ وَ نَنْسَاهُ

يَا طَائِرَ الْحُبِّ بَلِّغْ مَا بُعِثْتَ بِهِ
أَخْبِرْ عَزِيْزَاً بِوَسْطِ الْقَلْبِ سُكْنَاهُ

أَخْبِرْهُ أَنَّ كَرِيْمَاً قَدْ دَعَا وَ بَكَى
مَا خَابَ عَبْدٌ بِصِدْقٍ قَالَ رَبَّاهُ

فَالْحُبُّ لَحْظَةُ طَيْشٍ قَادَهَا رَجُلٌ
لَمْ تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مِمَّا طَاشَ رِجْلَاهُ

مَا صَادَفَتْنَا بَشَاشَاتٌ بِرِحْلَتِنَا
لَا الدَّرْبُ يَأْمَنُ لكِنَّا مَشَيْنَاهُ

فَاسْتَوْحَشَتْنَا دُرُوْبُ الْحُبِّ أَكْثَرُهَا
لَوْ طَارَ لِلشَّوْقِ طَيْرٌ تَعْدُ عَيْنَاهُ

وَ حَمَّلَتْنَا الْخَطَايَا فَوْقَ طَاقَتِنَا
وَ بَشَّرَتْنَا بِمَا لَمْ تُجْدِ عُقْبَاهُ

مَا هَمَّ بَعْدَ فِرَاقٍ طَالَ عِشْرَتَنَا
صِدْقٌ وَ لَمْ يُجْدِنَا دَمْعٌ سَكَبْنَاهُ

مَا أَسْعَفَتْنَا نِهَايَاتُ الْفِرَاقِ وَ لَا
عِشْنَا غَرَامَاً يُغَطِّيْ الْبَحْرُ مَرْسَاهُ

إِنَّ الَّذِيْنَ أَحَبُّوا مِثْلُنَا بَشَرٌ
مَا إِنْ أَرَادُوا دُخُوْلَاً بِالْهَوَى تَاهُوا

وَ الْآنَ عُدْنَا نُدَاوِي الْجُرْحَ فَانْبَجَسَتْ
مِنْهُ الْجُرُوْحُ وَ مِلْحُ الْبُعْدِ أَرْدَاهُ

وَ اسْتَوْطَنَتْ جَمْرَةُ الْأَحْزَانِ أَنْفُسَنَا
شِئِنَا الْهَوَى فَابْتَعَدْنَا عَن سَجَايَاهُ

يَا لَوْعَةَ الْحُبِّ كُفِّي مَا بِنَا شَغَفٌ
مَهْمَا اقْتَرَبْنَا تُفَاجِئُنَا خَبَايَاهُ

قُلْنَا نُحِبُّ وَ مَا نَدْرِي بِوَطْأَتِهِ
وَعْدٌ ثَقِيْلٌ وَ إِنَّا قَدْ قَطَعْنَاهُ

هَوِّنْ عَلَيْكَ أَيَا قَلْبَاً بُلِيْتَ بِنَا
لَا تَبْكِي حُزْنَاً فَإِنَّ الْحُبَّ أَوَّاهُ

لِلْحُبِّ سِحْرٌ وَ إِنِّي قَدْ فُتِنْتُ بِهِ
مَا قَدْ عَرَفْتُ أَوَائِلَهُ وَ أُخْرَاهُ

مَا بَالُ قَلْبِي إِذَا أَحْبَبْتُ يَتْرُكُنِي
يَامَا تَأَوَّهْتُ لكِنْ مَلَّتِ الْآهُ

انا العربي / كريــــــــم العبادي

انا العربي

كريــــــــم العبادي


أنا العربيُّ في لحمي وجلدي
وسُمرةِ بشرتي وبثورِ خــدّي

أنا العربيُّ في قولي وفعلي
أنا العربيُّ عن جدٍّ وجـــــــدِّ

أنا العربيُّ في کرمي وجودي
وضَيفي یمکثُ الأیّام عندي

أنا ابنُ الفاتحین ابنُ الغیاری
عباديٌ أنا والــــــــــودُّ ودِّي

تلوذُ النّاسُ فی حصني بحربٍ
نسفتُ رجالها ودخلتُ وحدي

وخضتُ غِمارها وقطعتُ وعداً
فلا أخشی الوغی وأخونُ وعدي

أعربدُ حینها مــــــــن کبریائي
وتهربُ أُنفتي من طیبِ زُهدي

وما في الحربِ زُهدٌ إنّ فیها
علی شبرِ المسافةِ ألف جندي

ولکنّي أمامَ الحبِّ طفـــــــلٌ
أُدغدَغُ ضاحکاَ في کلِّ مهــدِ

وأغفرُ للّذي ینسی ویسهــــو
ولا أرضی علی زلّاتِ نـــــدّي

وأکظمُ غيظَ حبّي عن کثـیرٍ
من العاداتِ إذ جرحنّ کبــدي

وتشرقُ بسمتي في وجهِ خصمي
ولا أرنو إلی بغضٍ وحقــــــدِ

أنا الملکُ المفدّی في لسانـــي
أمیرُ الشّعرِ لا أمراء بعـــدي

أنا الأسدُ الّذي تخشاهُ غابٌ
وما زُعزِعتُ من کلماتِ قـــردِ

وللعربِ الکرامِ جمیعُ حبّــــي
وإخلاصي وإحساسي و وردي

فیومٌ تُرفعُ الهامات فیـــــــــهِ
ثقوا باللّهِ إنّه ُ یوم سعـــــــدي

کریم العبادي/

قصیدة رواية / كريــــــــم العبادي

قصیدة رواية

كريــــــــم العبادي

لي في العراقِ شهاداتٌ أحنُّ لها
لي عشرةٌ من محبَّةِ كنتُ أبنيها

لي صُحبةٌ لي مشاويرٌ تذكِّرني
كأنّني في الشَّوارعِ في مبانيها

لي ذكرياتٌ عزيزاتٌ كذكرِ أبي
والشَّوقُ يُتعب أحوالي وينفيها

أشتاقُ أعشقُ أهوى كلَّ منطقةٍ
تحكي الصَّباحاتُ فيها عن لياليها

عن واسطِ الحبِّ عن حُبِّي لمنطقتي
عن الدِّجيلِ وعن لقيا أهاليها

عن الأزقَّةِ عنها عن طبيعتها
عن المواشي ترعى في بواديها

عن المياهِ وعن نخلٍ وعن شجرٍ
عن الجداولِ عن سُقيا سواقيها

عن المناظرِ تسبقها حدائقها
وللأمانةِ أذكرُ كلَّ ماضيها

وأذكرُ اللحنَ في أجراسِ مدرستي
كما تغرِّدُ غاليةٌ لغاليها

فما تعكِّرُ صفوي أيُّ مشكلةٍ
وما تجمِّعُ أشتاتي وترميها

إنَّ العلاقةَ بيني بين منطقتي
روايةٌ تجذبُ القاري معانيها

وسوفَ أنظرُ فيها ثُمَّ أكتبها
كتابةً تشفي آلامي فأرويها

واللهِ لو كان مقدوري على سفري
سهلاً لسافرتُ أفديها وأفديها

وأحضنُ في هواها تربةً يبست
وأنَّني من دموعِ العينِ أرويها

أحبُّها رغم آلامي وأعشقها
أكادُ أجزمُ أنِّي هائمٌ فيها

رغم الجروحِ الّتي في بعدها كبرت
فالحربُ عاثت بدانيها وعاليها

فصادروا كلَّ حرفٍ في مدارسها
وأنزلوا الرُّعبَ فيها في صياصيها

روايتي قد طواها الهمُّ من أمدٍ
كصفحةٍ في كتاب الحبِّ يطويها

وصرتُ أبحثُ عن ذكرى لتشغلني
أستغفرُ اللهَ تعظيماً وتنزيها

#ك.كريم العبادي/

اهم شعراء العرب

اهم شعراء العرب

الشعر والشعراء

الشعر هو أحد الفنون العربية المستخدمة منذ عصر الجاهلية إلى أيامنا هذه، وهو وسيلة لإيصال رسالة لطرف معين، تحمل الكثير من المعاني والدلالات، وللشعر العديد من القواعد والأصول التي يجب التقيد بها، ويتم كتابته من قبل أشخاص لديهم الإمكانيات والقدرات العالية في كتابته، كالحس المرهف والدربة والفصاحة وسعة المعرفة، ويطلق عليهم الشعراء، الذين يلتزمون بأساسيات الشعر كالقوافي والبحور وغيرها من الأساسيات التي لا يصح الشعر إلا بها.

أهم الشعراء العرب هناك مجموعة من كبيرة من الشعراء العرب الذين يتصفون بالشهرة والأهمية الكبيرة وهم : امرؤ القيس: هو بن حجر بن الحارث بن عمرو الأسدي، وهو من أهم الشعراء في العصر الجاهلي، ولد في العام أربعمائة وسبعة وأربعون للميلاد، وكانت حياته مفعمة بالترف واللهو المفرط، وكانت أشعاره تحتوي على ذكر مفاحش النساء، وقد توفي في مدينة أنقرة، عندما تعرض لدخول السم إلى جسمه، عندما قام بارتداء بردة تحتوي على كمية كبيرة من السم، والتي تم إرسالها من القيصر، وقد تعرض لمرض شديد توفي على أثره.

النابغة الذبياني: هو من أهم شعراء العرب الذين لاقوا شهرة كبيرة، وهو زياد بن معاوية بن ضباب المري الذبياني، وقد تميّز بطلاقته ونبوغه في قول الشعر، لذلك تم إطلاق لقب النابغة الذبياني عليه.

المتنبي: ولد أحمد بن الحسين بن عبد الصمد الجعفى الكندى في مدينة الكوفة، في العام ثلاثمائة وثلاثة للهجرة، وقد تم توجيه تهمة إدعائه النبوة له، وعلى أثرها قام بحبسه والي مدينة حمص، بأمر من كافور الإخشيدي، وهو من الشعراء الذين تميزوا بالتنوع في شعرهم كالمدح والهجاء وغيرها من الأشعار، وهو من أهم الشعراء العرب. أبو تمام: حبيب بن أوس الطائي، الذي ولد في العام مائة وثمانية وثمانين للهجرة في قرية قريبة من دمشق ويطلق عليها قرية جاسم، وهو شاعر له أهمية كبيرة. أحمد شوقي: وهو من الشعراء الأهم في الوقت الحديث، ولد في العام ألف وثمانمئة وثمانية وستين للميلاد في القاهرة، وله العديد من المؤلفات الشهرية أهمّها ديوان الشوقيات الذي صدر في العام ألف وثمانمائة وتسعين ميلادي، وله العديد من الإنجازات الأخرى كالمسرحيات التي تم إصدارها من قبل كمجنون ليلى ومصرع كليوباترا، وأطلق عليه لقب أمير الشعراء، وقد توفي في العام ألف وتسعمائة واثنين وثلاثين للميلاد، تاركاً ورائه الكثير من المؤلفات والأشعار والكتب الخاصّة به، والتي تعود بالفائدة على الأمة، والتي تخلد ذكراه.

العرب

الشعر والشعراء

الشعر هو أحد الفنون العربية المستخدمة منذ عصر الجاهلية إلى أيامنا هذه، وهو وسيلة لإيصال رسالة لطرف معين، تحمل الكثير من المعاني والدلالات، وللشعر العديد من القواعد والأصول التي يجب التقيد بها، ويتم كتابته من قبل أشخاص لديهم الإمكانيات والقدرات العالية في كتابته، كالحس المرهف والدربة والفصاحة وسعة المعرفة، ويطلق عليهم الشعراء، الذين يلتزمون بأساسيات الشعر كالقوافي والبحور وغيرها من الأساسيات التي لا يصح الشعر إلا بها.

أهم الشعراء العرب هناك مجموعة من كبيرة من الشعراء العرب الذين يتصفون بالشهرة والأهمية الكبيرة وهم : امرؤ القيس: هو بن حجر بن الحارث بن عمرو الأسدي، وهو من أهم الشعراء في العصر الجاهلي، ولد في العام أربعمائة وسبعة وأربعون للميلاد، وكانت حياته مفعمة بالترف واللهو المفرط، وكانت أشعاره تحتوي على ذكر مفاحش النساء، وقد توفي في مدينة أنقرة، عندما تعرض لدخول السم إلى جسمه، عندما قام بارتداء بردة تحتوي على كمية كبيرة من السم، والتي تم إرسالها من القيصر، وقد تعرض لمرض شديد توفي على أثره. النابغة الذبياني: هو من أهم شعراء العرب الذين لاقوا شهرة كبيرة، وهو زياد بن معاوية بن ضباب المري الذبياني، وقد تميّز بطلاقته ونبوغه في قول الشعر، لذلك تم إطلاق لقب النابغة الذبياني عليه.

المتنبي: ولد أحمد بن الحسين بن عبد الصمد الجعفى الكندى في مدينة الكوفة، في العام ثلاثمائة وثلاثة للهجرة، وقد تم توجيه تهمة إدعائه النبوة له، وعلى أثرها قام بحبسه والي مدينة حمص، بأمر من كافور الإخشيدي، وهو من الشعراء الذين تميزوا بالتنوع في شعرهم كالمدح والهجاء وغيرها من الأشعار، وهو من أهم الشعراء العرب.

أبو تمام: حبيب بن أوس الطائي، الذي ولد في العام مائة وثمانية وثمانين للهجرة في قرية قريبة من دمشق ويطلق عليها قرية جاسم، وهو شاعر له أهمية كبيرة. أحمد شوقي: وهو من الشعراء الأهم في الوقت الحديث، ولد في العام ألف وثمانمئة وثمانية وستين للميلاد في القاهرة، وله العديد من المؤلفات الشهرية أهمّها ديوان الشوقيات الذي صدر في العام ألف وثمانمائة وتسعين ميلادي، وله العديد من الإنجازات الأخرى كالمسرحيات التي تم إصدارها من قبل كمجنون ليلى ومصرع كليوباترا، وأطلق عليه لقب أمير الشعراء، وقد توفي في العام ألف وتسعمائة واثنين وثلاثين للميلاد، تاركاً ورائه الكثير من المؤلفات والأشعار والكتب الخاصّة به، والتي تعود بالفائدة على الأمة، والتي تخلد ذكراه.

كريــــــــم العبادي / قصيدة (دسیسة)

كريــــــــم العبادي

دسیسة


أَتَرْضى لِما يَرْضى عَدوِّي وَحابِسي
وَتَغْتابُني بُغْضَاً بِكُلِّ الْمَجالِسِ

وَتَنْسى وَإِنْ تَنْسى تَذَكَّرْ لِوهْلَةٍ
شُروْراً إِذا عاقَتْ كَبيْرَ الْأَشاوسِ

فَلَيْتَ الَّذي يَهْوى أُناسَاً يَؤمُّهُمْ
يَقِفْ دوْنَما يَخْشى وَيَغْدو كَفارِسِ

كَأَنَّكَ ما تَدْري بِبَأْسي وَقوَّتي
أَساسُكَ في ماءٍ كَسَدِّ الْقَنادِسِ

وَرَأْسُكَ في الأَرْضِ كَرَأْسِ نَعامَةٍ
وَخَوْفُكَ يُدنيْكَ لِحُبِّ التَّقاعُسِ

تُرى مِنْكَ أَشْياءٌ كَأَنَّكَ عِشْتَها
وَطارَتْ إِلى ماضٍ بِجنْحِ النَّوارِسِ

لَئِنْ كُنْتَ في حُلُمٍ فَنَوْمُكَ يَنْتَهي
وَتَصْحو عَلى مَجْرى الْعُيونِ النَّواعِسِ

صَدِيْقٌ وَإِنْ حِيْكَتْ عَلَيَّ دَسيْسَةٌ
أَراها وَما تَبْدو كَباقي الدَّسائِسِ

فَفِيْها أَخُ سِرِّي صَديْقي وَصاحِبِي
فَبانَتْ تَجاعِيْدي وَزَلَّتْ هَواجِسي

ك.كريم العبادي/

قصيدة تعالي / كريــــــــم العبادي

 قصيدةتعالي

كريــــــــم العبادي

تعالي إليَّ تعالي تعالي
فقد أنهكتني همومُ الّليالي

لعلّي إذا جئتِ يرتاحُ قلبي
فيشتدُّ ضعفي ويُرحمُ حالي

وتهدأُ نفسي وأُشفى قليلاً
وتفرحُ روحي بذاك الجمالِ

تعالي أزيحي همومي بوصلٍ
أزيحي هموماً بعلوِ الجبالِ

فما أبتغي منكِ وصلاً حراماً
فجودي عليّ بوصلٍ حلالِ

تعوّدتُ أن أزدري أُمنياتي
وأنّي إذا طلتُ حبّاً أُغالي

وأنصاعُ خوفاً لحدِّ القبيلةْ
وأركضُ للكدِّ ركض البغالِ

فأموالي تُجبى لشيخِ العشيرةْ
وينعمُ فيها وليدُ الدّلالِ

تعالي لأُرضِخَ عاداتِ قومي
فأمريَ يُمليهُ عمّي وخالي

تعالي لنهرُبَ عنهم بعيداً
ونتّجهَ باتّجاهِ الشّمالِ

تعالي نؤسّسُ بيتاً صغيراً
ونجبرُ كسر السّنين الطّوالِ

ونكبرُ في الحبِّ شيئاً فشيئاً
ونلعبُ في البيتِ لعب العيالِ

يُريدكِ قلبي تظلّين قُربي
يُريدكِ تمسين شمس الوصالِ

ففيكِ حياتي وأنتِ مُرادي
فمرّي كطيفٍ بخصبِ الخيالِ

ألم تشهدي أنَّ قُربي شفاءٌ
وشخصي عليكِ عزيزٌ وغالِ

فلا تيأسي إنّ ردّي قريبٌ
ويحملُ ردّي جواب السّؤالِ

وإن يلزمُ الأمرُ حرباً طويلةْ
فإنّي أُحلِّلُ فتوى القتالِ

كريم العبادي/

قصیدة (يا أنتِ) / کریم العبادي

قصیدة (يا أنتِ)

کریم العبادي

شَيْءٌ يَدْفَعُني لِلشّارِعْ

أَنْظُرُ فِيْهِ وَأَنْظُرُ فِيْكِ

أَنْظُرُ مَلْهوْفَاً بِتَمَعُّن

مِنْ رَأْسِكِ حَتَّى رِجْلَيْكِ

أَنْظُرُ فِيْ عَيْنَيْكِ كَثيْراً

أَنْظُرُ أَنْظُرُ حَتَّى أَشْبَعْ

أَنْظُرُ فِيْ مَشْيكِ أَنْ تَمْشِيْ

وَالْخُطْوَةُ تُغْرَسُ فيْ الْمَسْمَعْ

أَنْظُرُ أَنْظُرُ عَلِّيْ أَقْنَعْ

أَنْظُرُ فيْ وَجْهِكِ هَلْ هذا وَجْهٌ مِثْل وجُوْهِ النَّاسِ

مَهْلاً كَيْ تَرْجِعَ أَنْفاسِيْ

شَيْءٌ يَأْمُرُنِيْ أَنْ أَمْشي

أَنْ أَمْشِي خَلْفَ الْمَدْرَسَةِ

أَنْ أَنْتَظِرَ مُروْرَ الْوَقْتِ

كَيْ تَخْرُجَ مِنْها فاتِنَتِيْ

شَيْءٌ يَأْمُرُني أَنْ أَبْدو

مِنْ أَفْعالِ الْحُبِّ صَبِيَّا

أَنْ أَفْعَلَ أَشْياءً أُخْرى

أَنْ أَبْدو بِالْفِعْلِ غَبِيَّا

أَتْبَعُكِ مِنْ أَوَّلِ شارِعْ

حَتَّى الثَّامِنِ حَتَّى التَّاسِعْ

أُقْسِمُ أَنَّي لا أَتْرُكُكِ ما بَعَثَ الرَّحْمنُ نَبِيَّا

أَشْهَدُ أَنِّي

أَعْشَقُكِ عِشْقاً عَرَبِيَّا

لَكِنِّي فَكَّرْتُ كَثِيْراً

لَكِنِّي فَكَّرْتُ مَلِيَّا

فَكَّرْتُ بِأَنْ أَخْطو خُطْوَةْ

وَالْفِكْرَةُ تَكْبُرُنِي هَمَّا

أَرْغَبُ أَنْ أَخْطُبَكِ أَنْتِ

لِتَكوْنِي بِالْفِكْرَةِ أُمَّا

لِأَخُطَّ بِتارِيْخي حُلُما

لَكِنْ مُشْكِلَتِي هيَ أَنِّي

لَسْتُ غَنيَّاً لَسْتُ ثَريَّا

لا أَمْلِكُ سَقْفاً لِلْعِشْرَةْ

بَلْ أَمْلِكُ حُلُماً وَرْديَّا

شَيْءٌ يَأْمُرُني يَدْفَعُني

أَنْ أَلْقاكِ بِأَبْهى حُلَّةْ

أَنْ آتِيْكِ بِأَجْمَلِ بِذْلَةْ

أَنِّي إِنْ كَلَّمْتُكِ شَيْئاً أَنْ أَبْدو بِالنُّطْقِ قَويَّا

أَنْ لا تَرْجفَ شَفَتي خَجَلاً

وَأَعِيْشَ غَراماً مَنْسيَّا

يا أَنْتِ كوْنِي لِي سَنَداً

كوْنِيْ لي وَصْلاً أَبَديَّا

قَدْ أَبْدو شَخْصاً مَجْروْحاً

قَدْ أَبْدو شَخْصاً عاديَّا

لكِنِّي أَحْمِلُ في جَوْفي قَلْباً يَهْواكِ وَيَعْشَقُكِ

يا أَنْتِ كوْني الْأَوَّلَ في التَّارِيخِ وَفي الدُّنْيا

كَمَلاكٍ يَعْشَقُ إِنْسيَّا

وَارْحَمي ذُلِّي

فالرَّحْمَةُ تَشْملُ أَمْواتاً

وَيَحِقُّ الْقَولُ على مَنْ يَهْواكِ حَيَّا

ك.كريم العبادي/

(طغيــان الأشــواق) / بــقـلــمـــ : احمــ ألعتیقي ــد

(طغيــان الأشــواق)

بــقـلــمـــ : احمــ ألعتیقي ــد


عنـدمـا یهـزّنـي الشـوق إلیـكِ…

ولــم أحظـى بسبـيـل يهـدي لـي وصـال منـكِ…

أخـذ ذاتـي مـن ذاتـي واخلـو مـع نفسـي بنفسـي..

أشـدُّ الـرحـال إلـی الکلمـات ولكـن…

عنـدمـا تتهـرب المفـردات مـن قـامـوس خيـالـي ..

ستکـون لـغة الصّمـت کُـلّ الجـراح

لـم أجـد للبـوح لسـاناً..

فـأستنجـد بقلمـي

هـا هـوَ قلمـي تحتضنـهُ أنـاملـي مـن جـديـد..

فقـد شـدّهُ الحنيـن لمعـانقـة السّطـور

وهـا أنـا اليـوم أعـانـق أحـلامـي

يـا حنينـي ورجـائـي

ومـوجـاً يجتـاح أرجـائـي

وعشقـاً قـد رسـم احـلامـي…

أنـا ..والشّــوق فـي صـراعٍ الیــوم

ســرقَ الحنيـن حـواجـزَ صمتـي

هــزَّ عـرش کبـریــائـي

وهـا أنــا أخلـعُ قنـاع الجمــود عـن أشـواقـي

وأتمـرّدُ علـی القـدر بـرغبتـي و جنـونـي…

فــي هــذا المســاء…

أنـا بحـاجـةٍ إلـيكِ..

أشــدَّ الـرّحـال لـداخـلكِ

لأتغلغــل بيـن ثنـايـا وجـدانـكِ وخـاطـركِ …

أقبـعُ فـي أعمـاقـكِ..

فـأنّنـي اشتـاقـكِ الآن..

وبلـغ إشتیـاقـي حــدَّ الهــذیـان!

كثيـراً أحـاول أخفـآء مـلامــح حنينـي ولهفتـي بصمتـي..

فـأعلنـت الـيوم أنتفـاضــة بجسـدي

فـأعــذرينــي ..

أعـذري شوقــي و لهفتــي

أعـذري حبــي و وفـائـي

وأعـذري طــوفـان حنینـي حيــن يُغـرقـكِ

وبـرکـان رغبتـي الثـائـر علـى واحـات هـدوئـكِ

فحیـن تقــربين منـي..

تشتعــل كُـلّ مسـاءاتى وتضیـئ

فـأشتـاقُ و أشتـاقُ..

وأشتــاقُ حــدّ الإعیــاء
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ