الرئيسية / المقالات الأدبية

المقالات الأدبية

رسالة شارلي شابلن إلی إبنته( أکبر کذبة في الإعلام الإیراني) / حسین طرفي علیوي

“رسالة شارلي شابلن إلى إبنته” (أكبر كذبة في الإعلام الإيراني)

حسين طرفي عليوي

أكمل القراءة »

قراءة سريعة للنص القصصي “أمركِ غريب” للكاتب سالم باوي / الكاتب : ماجد الناصري

قراءة سريعة للنص القصصي “أمركِ غريب” للكاتب سالم باوي
الكاتب : ماجد الناصري

بعد أن قرأت النص الأخير للكاتب و القاص الأهوازي-الكارثة المنسية- سالم باوي شعرتُ بأنني في كوكب مكتظ بالأكاذيب الرنانة الجميلة التي ملأت عالمنا و غمرني شعور مذهل، إنّ أول ما لفت إنتباهي هو عدم عنونة النص، ذلك ما دفعني أكثر لقراءته، بدأ الكاتب حواره هكذا :

– أمركِ غريب!
– ماذا ؟
– منذ ذلك اليوم و حتى هذه اللحظة و أنت تحتفظين بهذا القلم؟!
– لكي ترى مدى اعجابي بك.
– و كيف لم ينته جوهره ؟
– لأني لم اكتب بالقلم الذي اهداني اياه مَن أُحب.
– و لماذا لم تكتبي به ؟
– لأنني أعتبره اجمل هدية بالكون
بعد سنوات اكتشفتُ بأنها تبتاع قلما يشبه ذاك القلم الذي اهديته لها تماما كلما انتهى جوهر الاول.. بأكذوبتها بقيتُ مغرم بها لسنوات.. العالم مليء بالأكاذيب الجميلة.

الإختزال “minimalism” و التقليلة و التبسيط كانت صفات الكاتب التي ترافقه طيلة هذه القصة الوجيزة، و أسلوبه الخطابي كان فريد من نوعه، إذ إنه ابتعد عن المراوغة اللغوية و الحشو الزائد الذي ليس فيه رمق في الواقع بالقصص القصيرة کما کانت تتوافر فیها عناصر القصة القصیرة من التصویر الدرامی و التدرج لبلوغ النهایة و المصادفة المعقوله في نهایة القصة و كان النص عبارة عن حوار مقتضب و موجز من الأسئلة و الأجوبة التي دارت بين الشخصين بوضوح و شفافية، علّ الكاتب كان يحاول أن يضعنا في عالم الشفافية -الذي بات منعدماً- من خلال صراحته في الحوار .

ما لفت انتباهي في الدرجة الثانية هي العبارة الإستغرابية المثيرة للدهشة “أمرك غريب!” الذي بدأ الكاتب حواره بها، ليضع القارئ من الوهلة الأولى في استغراب و يهيأ السرد لطرح الأسئلة، اذ أن السؤال هو الإنسان، فقد نشأنا في بلاد الإجابات، الإجابات المعلبة، الإجابات الجاهزة لکل شيء و عن کل شيء فلایبقی للناس إلا الإیمان بالإجابة، و الکفر بالسؤال، كما يقول الكاتب الروائي المصري يوسف زيدان في روایته “ظل الأفعی”، فبدأ الكاتب حواره الأساسي بهذه القصة بطرح الأسئلة -ماذا؟ -بالواقع ليوقظ قدرتنا على أن نطرح الأسئلة باستِقْصاء و أسلوب استقرائي على كل مٓن نُحب مِن أشخاص و حتى ما كوّناه من أفكار و انتماءات.

ثم يبدأ بعد ذلك بحواراته البسيطة غير المعقدة التي يتم تناولها تقريباً بشكل يومي في المجتمع الأهوازي ليبسط للقارئ تلك الحقيقة -الأکذوبة الجمیلة- التي يعيشها و يتعايشها الفرد الأهوازي-مع نفسه- بشکل یومي و التي یمکن أن یکون مغرم بها لسنوات کما یذکر الضحیة في نهایة حواره بأسلوب شیق “بأكذوبتها بقيتُ مغرم بها لسنوات” .
” العالم مليء بالأكاذيب الجميلة ” أنهی الکاتب حواره بهذه العبارة و قادنا إلی إتجاه مغایر تماماً من نظرة مغرم مهزوم إلی نظرة أکثر شمولیة و عالمیة من الکاتب، لیصرخ بوجوهنا أن لا نثق بهذا العالم الذي قد تلبس بلباس الأکذوبة، ولکنه قالها بعبارات مختلفة قلیلاً، “انعدام الثقة” في هذه القصة یخلو من تلك الهالة الدرامیة الفاجعة، انعدام الثقة هنا- في المجتمع الذي یعیشه الکاتب- شیء عادي مبتذل .

لماذا الفتاة تکذب؟ لماذا هذا التماهي؟ لماذا هذا التمویه؟ لماذا کان الرجل هو الضحیة و لیس العکس؟
هذه أسئلة لربما أراد الکاتب أن یطرحها علی القارئ لیعثر علی نفسه في زمن الأکاذیب الجمیلة .

شصت و هفت سال در رهن مردانگی/ مصطفی اریحی 

شصت و هفت سال در رهن مردانه گی

مصطفی اریحی 

زن بودن اگر از دید غادة السَّمان – بانوی شاعر سوری – هم دل انگیز است و هم جان گداز؛ در جامعه ی عمدتاً مردسالارِ عربِ ایران – خصوصاً در شصت هفتاد سال پیش – بیشتر جان گداز بوده است؛ تا دل انگیز. چنان که زنان در این جامعه ی مرد سالار، هماره صلیب سنگین زن بودن خودشان را تا جلجتای اندوه و درد بر دوش کشیده اند و ردِّ سرخ تاج خارشان، گُل بوته های گونه هایشان را ارغوانی کرده است. چنان که هر بافه ی گیسویی داستان سوزناک عشقی بَدَوی است، که از پس خاکستر زمان با هر آهی گُر می گیرد و تازه می شود؛ هرچند که عاشق شدن این زنان، راه رفتن در میدان مین است و عشق را به سرزمین نور و روشنایی راهی نباشد. شک ندارم که مویه های بلند و غمناک شبانه شان، حجّت کاملی است برای خداوند تا دست های گِلی اش را در آب بشوید، لختی زیر سایه ی درختی بنشیند و به فکر تقدیر دیگری برایشان بیفتد. احتمالاً مزعل نتیجه ی تأملات جدید خداوند بود؛ وگرنه چه گونه می شود که دختری عروسک های حصیریش را کنار دست آب بگذارد و با سبیلی ذغالی تمام زنانگی را به چالش بکشد؟

در این جامعه، شمار مردانی که زنان را به هیأت فرشتگان می بینند؛ مردانی که به زنان به دیده ی یک موجود ناب و مقدس می نگرند و همچون روایت معتبری از کتابی آسمانی  با آن ها رفتار می کنند، چندان بیشتر از زنانی نیست، که می دانند خودشان سمتِ روشنِ زندگی اند!

سال ها پیش، داستان شیری را خواندم که در قفسی زندگی می کرد، که طول آن فقط ده قدم بود. هر بار که شیر در قفس قدم می زد، پس از این که ده گام برمی داشت سرش به میله های قفس می خورد. یک روز نگهبان پس از بردن آب و غذا برای شیر فراموش می کند که درِ قفس را ببندد، حیوان اما – که کلیشه ی فقط ده قدم در ذهنش نقش بسته – جرأت خطرکردن پیدا نمی کند و فرصت پیش آمده را از دست می دهد. شصت – هفتاد سال پیش زنی قدم یازدهم را برداشت. زنی دیگرگونه که کلیشه ها را در هم نوردید و خطِ قرمز ها را به هم ریخت. زنی که از نسل آه و گریه نبود. زن، انتخاب گرانه از دنیای سوزناک – اما شور انگیز – رنگ ها دل کند و به دنیای مردانه ی سیگار و شکار گام نهاد. لباس مردانه پوشید و بلم آزادیش را از میان نیزاران برافراشته، در آبی آب هور پیش راند. اگر حسین عباسی، مزعل را در خلعت انسان برایمان به تصویر نمی کشید، مطمئناً او را شخصیتی ساختگی و ساخته ی ذهن خلاق شهرزاد هزار و یک شب می پنداشتیم و به اساطیر بغداد نسبتش می دادیم. مزعل امّا نه یک اسطوره از سرزمین بغداد، که انسان حقیقیِ سازش ناپذیری بود اهل رُفَیِّع، که اوراد و ادعیه اش را در گوش دنیای زمخت و خشن مردانه خواند و بدان راه یافت. این اوراد و ادعیه هرچه بودند، به او مشروعیت گام نهادن در دنیایی داد، که رازآلود بود، امّا وسیع بود و آزاد بود و عمیق و کمتر جان گداز.

چه او را پادشاه امپراطوری سرزمین آزادی بنامیم و چه او را اسیر قفسِ به نسبت پُر زرق و برق ترِ مردانگی، مزعل شصت سال تمام با ذات زنانه ی خودش جنگید و در یک کودتای درونی، در دالان های دلش ارتش پارتیزانی یک نفره ای تشکیل داد و با مشتی گره کرده به تغییر نظام بودنش همّت گماشت. در نگاه محوش، در چین و چروک صورتش، در دود سیگارش و در فنجان چای سنگینش، می توان کُشته های بی شمارش را در میدان تیان آن من خودش دید؛ میدان تیان آن من خودش – جایی که شاید سحرگاهی بی خورشید زنانه گی اش را، بافه های گیسوان اش را و میل غریزی اش به مادر شدن را، همه گی را اسماعیل وار به دست ابراهیمِ انتخابش سپرد. اگرچه او از آتش نمرود غرورش نترسیده بود، امّا چه بغرنج و پیچیده و شگفت است آزادی! … و هزینه ی انتخاب و آزادی همیشه گزاف بوده و هست.

مزعل به پیامبر بی معجزه ی مردانه گی ایمان آورده بود. پس، مترسک کلاغان شک خویش شد و به پای ایمان اش تمام قد ایستاد. او البته حتماً سیگار به سیگار بر سر انتخاب اش فکر کرده بود و حتماً با هر سیگاری که گیرانده بود، چیزی از زن بودن خودش دود کرده بود و هر بار که دود سیگار را توی ریه هایش فروبرده بود، چیزی به حجم مردانه گی اش اضافه می کرد. او سیگار به سیگار در مردانه گی فرورفت و ریشه دوانید. فارغ از درست و یا نادرست بودن تصمیم اش، او تا پای جان سر انتخاب اش جنگید؛ کوچه به کوچه ی این جامعه شهید داد و شد ریش سفید در و همسایه.

در این میان حسین عباسی چراغ به دست، با فیلم مستند “من زن نیستم” پا به پای مزعل ابوعاصی به چالش های زن بودن در لایه های تاریک این جامعه سوسوی نوری تابانده است. سوسوی نوری که اگر حسین عباسی نمی تاباند ما را به آن روی سکّه – که زنی از تمام زنانه گی اش می بُرَد، تا وصله ی ناهم گونی شده باشد بر ردای ژنده ی مردانه گی – رهیافتی نبود. سوسوی نوری که اگر نمی تابید، مروارید عصیان مزعل در صدف سربسته در قعر هور می ماند و شاید در دِلِلولِ لالایی های موروثی زنان هورنشین گم می شد.